پل |

 

سلام به همه ستاره های کوچولو

بیبینم آسمون دلاتون صافه؟یا لکه های ابر...

نه ستاره های کهکشون من حتی از پشت ابرا هم می تونن چشمک بزنن

به خاطر تاخیر درup کردن و در دسترس نبودن وب یه عالمه

و اما داستان امروز...

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

انتظار

کهکشون دلتون پر از ستاره...


نوشته شده توسط ستاره تنها در پنجشنبه 2 آبان 1387 و ساعت 11:58 ب.ظ
یکی بود...یکی! | *** ,

میشه از پشت شیشه ها هم بارونو دید

میشه با چشای باز زشتی دنیا رو ندید

میشه با هر کلمه غمو به زنجیر کشید

میشه با یه قاصدک تا اون بالاهاهم پرید

میشه واسه آینه ها ناز کنیم

دنیا رو پر از لطافت بهار کنیم

می تونیم پر بکشیم تا ته عشق

می تونیم نوشته شیم تو دفتر مشق

می تونیم همیشه باشیم زیر گنبد کبود

آره اولش همین جاس یکی بود یکی نبود...

انتظار

کهکشون دلتون پر از ستاره...


نوشته شده توسط ستاره تنها در یکشنبه 14 مهر 1387 و ساعت 01:10 ق.ظ
زود قضاوت نکن | *** ,

زمان و موقعیت از دست رفته بر نمی گردد هیچ وقت...

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

انتظار



خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

کهکشون دلتون پر از ستاره...


نوشته شده توسط ستاره تنها در سه شنبه 19 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ
دنیا زنگ تفریح نیست ساعت بعدحساب داریم | *** ,

ببین

بهشت همین نزدیکیهاست

بو کن...عطر شکوفه هایش را می شنوی؟

فقط باید از لذت های کوچک دنیایی و دلبستگی هایی که

مثل مرداب تو را به درون خودش می کشد دل بکنی...

اینجا دنیای کوچکیست

 زود به همه چی میرسی!

آرزوهای کوچک و بی ارزشی که مثله تار به دورت تنیده اند دور بریز

آروزهایت در دستان تواند برای رسیدن به زیباترینش تلاش کن.

اینجا پر از سرگرمی و مقصد های دلفریب است...

مراقب باش ! از قافله بهشت جا نمانی...

ببین...

انتظار

..............................

بهشت را میبینی!    بیا به سویش پرواز کنیم...

کهکشون دلتون پر از ستاره...


نوشته شده توسط ستاره تنها در پنجشنبه 7 شهریور 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ پل+ یکی بود...یکی!+ زود قضاوت نکن+ دنیا زنگ تفریح نیست ساعت بعدحساب داریم+ بوی گل نر گس می آید...تولدت مبارک+ شکست!+ تقدیم به ستاره تبعید شده به...+ سلام+ الو..الو صدا میاد!+ برگرد...+ عبور+ سقوط+ گناه...+ غریب+ ۰۰۰جاده زندگی۰۰۰

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7
 

alert('Khoda be hamrahet setare*vaghte raftanet az khoda mikham darde doorit zood tamoom she ')"> JavaScript Codes Type Writer Status Bar